وبلاگ شخصی فرشاد زارع

این وبلاگ حاوی مطالب ، علاقه مندیها و نظرات شخصی من هست .

دونالد ترامپ ( درسهایی از بازاریابی در انتخابات ریاست جمهوری )

دونالد ترامپ در مبارزات انتخاباتی اصلی ریاست جمهوری حزب جمهوری‌خواه سال ۲۰۱۶ برنده شده است. چه با او موافق یا مخالف باشید، هیچ کس نمی­تواند انکار کند که نامزدی او نیرو و نفوذ قدرتمندی در این رقابت بوده و توجهات زیادی را از رسانه­ ها به خود جلب کرده است.

زمان مشخص خواهد کرد که کمپین انتخاباتی ترامپ در این نامزدی برنده خواهد شد یا خیر، اما باید اشاره کرد که او در ایجاد سرعنوان های اصلی مجلات و روزنامه ها بسیار موفق بوده است. علی­رغم تلاش­های بی­ باک او و اظهارات بسیار تردیدبرانگیزش (شاید برخی آن‌ها را نفرت‌انگیز یا احمقانه بدانند)، ترامپ همچنان جایگاه خود را در انتخابات ترقی می­ دهد.

صرف­ نظر از هر اتفاقی که برای کمپین ریاست جمهوری ترامپ رخ دهد، او پیشاپیش در نبرد دائمی جلب توجه عمومی برنده شده است. در ادامه برخی از درس­های بازاریابیترامپ اشاره می­شود که هر برند یا حزب سیاسی می­تواند سرمشق خود قرار دهد:

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥


آیا شما هم در ذهن خود نیمکت رنگ خورده دارید ؟!!..

 روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!

فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

 

روزانه چه کارهای بیهوده ای را انجام می دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥


به یاد استیو جابز

به یاد استسو جابز

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است.
هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.
ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.
مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند.
یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند.
و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

استیو جابز (قسمتی از سخنرانی در مراسم فارغ التحصیلان دانشگاه استنفورد)

Stay Hungry, Stay Foolish

و این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که من برای شما می‌کنم.

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠


حکایت آواز جغد پیر

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ردپای آن را.و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگین شان می کنی.دوستت ندارند.می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.سکوت او آسمان را افسرده کرد.آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام است.
حکایت آواز جغد

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤


جسارت در زندگی

توی زندگی آدم خیلی چیزها برای بهتر زندگی کردن و موفقیت مهم هستن. تلاش و همت ، علاقه ، انگیزه ، برنامه ریزی و .... . وقتی بیشتر دقیق بشیم به نظر من یه چیزی  از قلم افتاده یا بهتر بگم ،  زیاد ازش صحبت نمیشه ولی پارامتر خیلی خیلی مهمیه . لااقل برای من که اینطور بوده . و اون جسارت ! به نظر من جسارت یه پارامتر خیلی مهم در موفقیت و یه شرط اساسی برای داشتن زندگی خوب و رو به جلو هستش  . 

به نظر من کسی که جسارت موفق شدن نداره ، موفق نمیشه و کسی که جسارت بزرگ شدن نداره بزرگ نمیشه چشمک

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢


مرگ یک ملت

 

درد من تنهایی نیست؛

بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛

بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب، این حماقت را حکمت خداوند می نامند.

 

(گاندی)

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


حکایت راه رفتن سنگ پشت

 

پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می ‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بودند. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی ‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدالت نیست.

کاش پُشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاک‌ سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی. خدا سنگ پشت‌ را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کُره‌ای کوچک بود.

و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی رسد. چرا؟

چون رسیدنی در کار نیست . فقط رفتن است . حتی اگر اندکی . و هر بار که می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛ پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشی

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


حکایت

 

حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.متفکر

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی،متفکر

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.سوال

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند

گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.از خود راضی

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.سبز

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند

 

گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!چشمک

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


از حرف تا عمل

حرف زدن، راه متقاعدسازی نیست، حرف مهم است، ‏و باید قادر باشید که خوب و صادقانه حرف بزنید. باید قادر باشید که با افکارتان ‏دیگران را تحت تاثیر قرار دهید، ولی عمل است که واقعاً روی دیگران ‏تاثیر می‌گذارد. حرف ممکن است گاهی بی‌اثر باشد، اما عمل هرگز چنین نیست و ناکامی ندارد. اگر واقعاً می‌خواهید که کسی حرف شما را باور کند و به شما ایمان بیاورد، باید صادقانه و بطور قانع‌کننده‌ای عمل کنید. 

کیم وو چونگ 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


درسی از ادیسون

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط  رای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...  پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!  پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!   من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!

ادیسون

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!  پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!  در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!  توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢


← صفحه بعد