وبلاگ شخصی فرشاد زارع

این وبلاگ حاوی مطالب ، علاقه مندیها و نظرات شخصی من هست .

راز تغییرات بزرگ در زندگی ، مقاومت نکنیم ، چرا که چیزی بهتر در حال آمدن است

So often when things change in our lives, we have such a resistance to the change. This is because when people see a big change appearing they are often fearful that it is something bad. But it is important to remember that when something big changes in our lives, it means something better is coming. There cannot be a vacuum in the Universe, and so as something moves out, something must come in and replace it. When change comes, relax, have total faith, and know that the change is ALL GOOD.
Something more magnificent is coming to you!
 
May the joy be with you,


Rhonda Byrne
The Secret and The Power... bringing joy to billions
 PERSIST while others are quitting


  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸


How to succeed ( چگونه موفق شویم)


PLAN while others are playing
(برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردند)

STUDY while others are sleeping
(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 DECIDE while others are delaying
(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

PREPARE while others are daydreaming
(خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

BEGIN while others are procrastinating
(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

WORK while others are wishing
(کار کن وقتی که دیگران در حال دعا کردند)

SAVE while others are wasting
(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند)


LISTEN while others are talking

(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)


SMILE while others are frowning
(لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸


دین حقیقی

مکالمه‌اى بین لئوناردو باف و دالایى‌لاما


لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است  که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد:
«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى
و اگر بدى کنى، بدى.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.

«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧


سخنانی کوتاه اما جاودانه

:Bill Gates
If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake
.
بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.


    William Shakespeare Three sentences for getting SUCCESS:
a) Know more than other.
b) Work more than other.
c) Expect less than other

ویلیام شکسپیر سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید. ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظار داشته باشید.  

   Adolph Hitler If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain.
آدولف هیتلر اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی. 

    Alien Strike Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself.
آلن استرایک در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید. 

       Thomas Edison I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure.
توماس ادیسون من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.  

   Leo Tolstoy Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.
لئو تولستوی هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

     Abraham Lincoln Believing everybody is dangerous; believing nobody is very dangerous.
آبراهام لینکلن همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است. 

    Einstein If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life.
انشتین اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.

     Charles Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot.
چارلز در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید. اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.   

  Mother Teresa If you start judging people you will be having no time to love them.
مادر ترزا اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩


تجلی مهربانی خدا

وقتی تو این دنیا به این سو و اون سو نگاه می کنی و دنبال یه راه روشن به سمت خورشید می گردی ، و در مقابل در هر طرف زشتی  و بدی رو بیشتر  می بینی ، وقتی رنگ سیاهی رو بالاتر از سفیدی می بینی ، وقتی همه هوایی که دو رو برت رو غبار غم گرفته  ، وقتی همه پرنده های آسمون رو کلاغ سیاه می بینی ، وقتی قشنگیها به دور از تو توی یه دنیای دیگه رفتن ، و وقتی هیچکسی رو دنبال روشنی نمی بینی .....

بگزار همه از معاشرت با تو مسرور گردند ، از آنجا که تو تجلی مهربانی خدا هستی !!

تجلی نور خدا

 

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸


از رویا تا واقعیت

رویای قهرمانی المپیک

روبن گونزالس می‌خواست قهرمان المپیک شود. او به قهرمانان المپیک احترام می‌گذاشت، چون نمونه‌ی افرادی بودند که به آن‌ها ایمان داشت - آن‌ها می‌خواهند به هدف متعهد باشند، در راستای تحقق آن خطر کنند، شکست بخورند و آن‌قدر ادامه دهند تا پیروز شوند.
‏اما خبری نبود تا اینکه روبن وارد دانشکده شد و اسکات هامیلتون را در حالت رقابت در بازی‌های سال 1982 ‏«سارایوو» دید و آن موقع بود که واقعاً تصمیم گرفت برای شرکت در المپیک آموزش ببیند. روبن به خودش گفت: اگر آن مرد ریزنقش می‌تواند آن را انجام دهد، پس من هم می‌توانم! من هم در المپیک بعدی شرکت می‌کنم! این معامله‌ای تمام شده است. فقط باید یک رشته‌ی ورزشی پیدا کنم.

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸


می اندیشم ، پس هستم !

این جمله برای اهل فلسفه ، جمله آشنایی است. دکارت فیلسوف و ریاضیدان بزرگ فرانسوی با عنوان ساختن این جمله ، موج جدیدی رو در دنیای فلسفه به راه انداخت ، که به نوعی  شروع مکتب ایده الیسم در مقابل متریالیسم بود .

الان توی وبسایت رهپو (http://www.rahpoo.com/?DDoc=P891016)  مطلبی رو تحت عنوان هستن و اندیشیدن از مارتین هایدگر خوندم ، که یادم به دکارت افتاد .

هستن و اندیشیدن
مارتین هایدگر
هستن - فرآورده‌ی اندیشیدن؟
اندیشیدن هماره واقعه‌ی هستن است
نخست سپاس گزاردن آموزید -
آنگاه اندیشیدن می‌توانید
هیچ، بیهوده است
همه چیزی، یگانه.

من چون این فکر چند سال پیش (سال 1377) قبل از اینکه از فلسفه دکارت خبر  داشته باشم ، در ذهنم ایجاد شده بود و به نوعی دید فلسفی منو عوض کرد و بعد که با فلسفه دکارت آشنا شدم این فلسفه رو در خودم قویتر کردم ، بنابراین این فلسفه برام خیلی جالب بود و هست و دوست دارم مطالب بیشتری از اون بدونم و بخونم و درک واقعی تری از اون داشته باشم .

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦


هرگز ناامید و ناراحت نشده بودم

کیم‌وو چونگ (بنیانگذار کمپانی دوو)

برای اولین بار که برای فروش کالایی دچار مشکل شدم، زمانی بود که در اوایل دهه‌ی 1970 به شیکاگو آمدم و به شرکت سیرز مراجعه کردم تا پیراهن‌های ما را خریداری کنند. ما قبلاً واردکنندگان امریکایی را تأمین می‌کردیم، اما من می‌خواستم که مستقیماً با فروشگاه‌های بزرگ امریکایی وارد معامله شوم. برای یک شرکت کوچک، کار آسانی نیست که به درب فروشگاه‌ها رفته و جنس بفروشد، اما من این کار را کردم. و این، یکی از هیجان‌انگیزترین دوران زندگی من است.
در آن روزها هیچ‌کس «دوو» را نمی‌شناخت. اطرافیان من تذکر داده بودند که باید قبلاً قرار ملاقات بگذارم و بعد به دیدن خریداران بروم. اما اگر منشی یکی از خریداران اعلام می‌کرد که دوو قرار ملاقات می‌خواهد، خریدار مربوطه مسلماً می‌پرسید که: «دوو کیست؟». بدون آن‌که شرکت ما را بشناسند، قطعاً فرصتی به ما نمی‌دادند. بنابراین، تصمیم گرفتم شخصاً به همراه نمونه‌ی جنس‌هایم به دیدن شرکت سیرز بروم. وقتی که به آنجا رسیدم، اطمینان داشتم که فرصت مناسب برای ملاقات با یک خریدار را بدست خواهم آورد.
اولین روزی که به فروشگاه سیرز رفتم، پاسخ منفی ندادند، ولی گفتند که باید صبر کنیم. اگرچه به مدت 2 ساعت صبر کردم، ولی خریدار وقت نداشت. بنابراین روز بعد مراجعه کردم و با متصدی پذیرش صحبت کردم. حتی ملاقات با یک منشی هم کار آسانی نبود. چندین روز متوالی به آنجا رفتم تا سرانجام، یکی از خریداران، موافقت کرد که با من ملاقات کند. هرگز ناامید و ناراحت نشده بودم. اگر لازم بود، ده بار دیگر هم به آنجا می‌رفتم تا بالاخره خریداری را ملاقات کنم. من به خودم اطمینان داشتم. چرا که نه؟ فروشگاه سیرز به عرضه‌کنندگان خوب نیاز داشت و ما می‌توانستیم نیازهای آنان را برآورده کنیم.
سرانجام قرار شد که جیم وایس را ملاقات کنیم. او خریدار ارشد پیراهن‌های مردانه در فروشگاه سیرز بود. دیگر همه‌ی کارها روبراه شد. در اولین دیدار ما، آقای وایس ظاهراً به من اطمینان پیدا کرده بود. همه چیز را به طور منطقی و صادقانه توضیح دادم که احتمالاً او را متعجب کرد. پیشنهاد کردم که همه گونه تسهیلات را در اختیار فروشگاه سیرز قرار داده و قول دادم که تاریخ‌های تحویل جنس را دقیقاً رعایت کنم و قیمت‌های مناسب را در نظر بگیرم. جای کافی برای پایین آوردن قیمت‌ها وجود داشت که هنوز هم سوددهی داشته باشد، چون جنس‌ها را به واردکننده‌ها و واسطه‌ها نمی‌فروختم. فروشگاه سیرز یک سفارش آزمایشی داد و سپس کسب و تجارت ما آرام آرام بالا گرفت تا به بالاترین مبلغ یعنی 200 میلیون دلار در سال رسید. حتی در حال حاضر نیز پیراهن‌های فروشگاه سیرز را ما تأمین می‌کنیم.

 

منبع :
چونگ، کیم‌وو؛  کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦


چوپان دروغگو

حکایت «چوپان دروغگو» به روایت «احمد شاملو»

چوپان دروغگو

 کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود. حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الخ. . . 

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩


هرگز جا نزنید !

 

ابراهام لینکلن

در 30 سالگی کارش را از دست داد.

در32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد.

در 34 سالگی مجددا ور شکست شد

در 35 سالگی که رسید,عشق دوران کودکی اش را از دست داد

در36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد

در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد

در 48,46,44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد

به55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود

در 58 سالگی مجددا سناتور نشد

در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩


۲۵ ابزار گوگل برای پژوهشگران و دانشگاهیان

 گوگل

استفاده ناکارآمد از اینترنت و تکنولوژی دغدغه امروز بشر به شمار  می رود و بدون شک یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ما در برابر پدیده اینترنت، عدم آشنایی با کاربرد های فوق العاده کارآمد آن است .اغراق نیست اگر بگوییم بیش از 70 درصد از زمانی که کاربران ایرانی در اینترنت می گذارند فاقد هرگونه استفاده علمی و یا دارای ارزش اقتصادی برای آن ها است. مشکل، زمانی حادتر می شود که بپذیریم حتی جامعه دانشگاهی و پژوهشگران ما هم بدرستی نمی دانند با اینترنت چه کنند.
چند روز پیش در وبلاگی به مطلبی + برخوردم که در آن ۲۵ ابزار کمتر شناخته شده گوگل را برای استفاده پژوهشگران و دانشگاهیان معرفی کرده بود .شاید بتوان گفت امروز گوگل قلب اینترنت است و لذا شما جهت استفاده از قلب اینترنت می توانید در ادامه مطلب شما می توانید ۲۵ ابزار گوگل را جهت پیشبرد پروژه هاتان مشاهده کنید:

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩


عشق و دوست داشتن

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت

who calls you back when you hang up on him
کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی

who will stay awake just to watch you sleep
کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند

wait for the guy who kisses your forehead
در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد[حمایتگر تو باشد]

who wants to show you off to world when you are in your sweats
کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی تورا به دنیا نشان دهد

who holds your hand in front of his friends
کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد

wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you
در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست و
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

wait for the one who turns to his friends and says that's her
در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون خودشه[همان کسی که می خواستم]

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩


مرد شراب فروش و تاثیر دعا !!

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ... رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت
و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود
ما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید و
گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد؟

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩


والت دیسنی، خالق میکی موس را بیشتر بشناسیم


Walter Elias مشهور به "Walt Disney" (والت دیسنی) در 5 دسامبر 1901 در ایالت ایلی نویز آمریکا، شهر شیکاگو، به دنیا آمد. پدر او یک کانادایی ایرلندی تبار و مادرش از نسل آلمانی‌های آمریکایی تبار بود. والت یکی از 5 فرزند خانواده بود، 4 پسر و یک دختر. بعد از تولدش، خانواده به ایالت میسوری نقل مکان کردند. او بیشتر دوران کودکی خود را در آنجا در یک مزرعه گذراند. او خیلی زود علاقمند به نقاشی و هنر شد. و به جای انجام‌دادن تکالیف مدرسه از حیوانات و طبیعت نقاشی می‌کشید. او در 7 سالگی نقاشی‌ها و طرح‌های خود را به همسایگان می‌فروخت. علاقه او به پدیدآوردن آثار هنری ماندگار از زمانی پدیدار گشت که او قسمتی از دیوار اتاقش را با زغال نقاشی کرد.
Walt Disney برای تحصیل دبیرستان مک‌کینلی در شیکاگو را انتخاب کرد. در آنجا، علایقش را بین نقاشی و عکاسی تقسیم کرد. او در انتشار روزنامه مدرسه نیز همکاری داشت. همچنین، بصورت شبانه در آکادمی هنرهای زیبا برای بالابردن توانایی‌های نقاشی و طراحیش شرکت می‌کرد. پدر او مردی سخت‌گیر و عبوس بود و والت همیشه پول کمی داشت، ولی همیشه از تشویق مادر و برادر بزرگترش برخوردار بود. حتی بعد از اینکه خانواده والت به کانزاس‌سیتی مهاجرت کردند، دست از پرورش استعدادهای نقاشی خود برنداشت. او علاوه بر نقاشی به بازیگری نیز علاقمند شد و در مدرسه و تئاتر محلی شهر فعالیت نمایشی داشت. والت در سال 1918، به صلیب سرخ ارتش پیوست و به فرانسه اعزام شد. او در آنجا، یکسال راننده آمبولانس بود. آمبولانس او پوشیده از نقاشی هایش بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸


اینم از طرح ترافیک زوج و فرد !!

(عنوان، کاریکاتور و منبع از خبرآنلاین)

استانداری تهران می گوید از شهروندان نظرسنجی کرده و نتایج نشان می دهد
مردم هم موافق ادامه طرح زوج و فرد هستند، ولی هنوز تصمیمی در این مورد گرفته نشده است!

کاریکاتور طرح زوج و فرد
 طرح از حسین صافی

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸


خصوصیات افراد موفق

افراد موفق خصوصیات زیادی دارند که در اینجا به ده موردش اشاره می کنیم :

۱) مشتاق:افراد موفق اماده و علاقه مند کارکردن و آموختن مطالب جدید هستند

۲) دانا و متخصص :  هر چه قدر شما به کارتون داناتر باشید و در واقع تخصص بیشتری داشته باشید موفق تر هستید . همونطور که از قدیم گفتن توانا بود هر که دانا بود .

۳) این افراد مخاطره جو و اهل ریسک هستند. البته ریسک منطقی و عاقلانه !

۴)قاطع : ضرب المثل قدیمی که می گوید برای تصمیم گیری سریع باش و برای تغییر تصمیم ارام رفتار کن . قاطع بودن در هر کاری موفقیت رو نزدیکتر می کنه . باید مثل شیر یکدله بود. انسانهای موفق تردید رو از خودشون دور می کنن .  

۵) عاشق یاد گیری : به دنبال کسب دانش هستند . از هر جایی و از هر شخصی . باید یاد گرفت .باید پرسید و از تجربه دیگران هم استفاده کرد. نپرسیدن عیب نیست ، ندانستن عیب است .

 ۶) متعهد : این افراد خود را برای کسب نتیجه بهتر و رضایت بخش مسئول می دانند و نسبت به انجام کارشون متعهد و مسئولیت پذیر هستند .

۷) مصر و سر سخت : در ذهن اینگونه افراد ناامیدی جایی ندارد و انها فقط تلاش کردن را می شناسند

۸) انعطاف پذیر : افراد موفق نسبت به شرایط مختلف انعطاف پذیرند

۹) خلاق : همه ما درای غریزه ای هستیم تا در زندگی نواوری کنیم افراد موفق به طور کامل از از این غریزه خود بهره برده اند.

۱۰) معنوی : این افراد در مورد مسائل معنوی خود متعهد هستند

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸


قوانین اساسی طراحی سایت

"محتوا پادشاهی می کند" ، اگر قصد دارید وب سایت شما برای شما لینک سازی کند می بایست وب سایتتان برای کاربران و موتور های جستجو قابل خواندن باشد و به قولی وب سایت بایستی طوری طراحی و پیاده سازی شود که مورد علاقه موتورهای جستجو قرار گیرد. موتور های جستجو همواره قصد دارند که به کاربران و جستجو گر ها بهترین و مفید ترین نتایج را نشان دهند. بنابراین ، آنها به دنبال سایتهایی با محتویات و اطلاعات با کیفیت بالا می گردند، پس با نوشتن اطلاعات برای کاربران ، نه تنها جنبه اطلاع رسانی از طریق اینترنت را درنظر گرفته اید بلکه در حال برپایی سایتی هستید که مورد علاقه موتورهای جستجو است.
در واقع شما سایتی برای کاربران می سازید اما موتور های جستجو هم خواهند آمد.
در هنگام طراحی سایت یا بازسازی یک وب سایت چهار قانون حیاتی وجود دارند که برای موثرتر، کاربردی تر و مورد علاقه موتور های جستجو شدن می بایست مد نظر بگیرید.

web-design-rules-01.jpg

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸


خصوصیات یک مرد واقعی

8 خصوصیت یک مرد واقعی


پاسخ این سوال بسیار ساده است:
برای ساختن یک خانه ی فوق العاده، ابتدا باید یک فونداسیون محکم بسازید تا بتوانید سایر چیزهای زیبا را روی آن قرار دهید. برای ساختن یک مرد بزرگ نیز، نیاز به یک پایه و اساسی استوار و مستحکم است تا بعد بتوانید چیزهای کوچک دیگر را روی آن اضافه کنید.

طی چند سال گذشته به من ثابت شده که اکثر مردها فاقد این فونداسیون و بنیاد هستند تا بتوان به آنها قانون ها و اصول دیگر را آموزش داد. تعاریف بسیاری برای یک مرد وجود دارد و افراد مختلف نظریه های متفاوتی دارند. اما من در اینجا آنچه واقعاً لازم است بدانید را برایتان آورده ام.

ویژگی اول: یک مرد واقعی محکم و قوی است
یک مرد واقعی گریه نمی کند، زاری نمی کند، شکایت از چیزی نمی کند، بیمار نمیشود، و لازم نیست هر بار که عطسه کرد به پزشک مراجعه کند. یک مرد واقعی تصمیم می گیرد و با عواقب و نتایج این تصمیمات روزگار می گذراند. یک مرد واقعی مسئولیت اعمال و حرف های خود را بر عهده می گیرد. یک مرد واقعی، محکم و استوار است. و با سختی های زندگی مقابله می کند. یک مرد واقعی خشن و سرسخت است و از خود احساسات نشان نمی دهد. یک مرد واقعی ستون فقرات خانواده است و نمی تواند از خود ضعف نشان دهد. اگر از عنکبوت می ترسید، مسلماً یک مرد واقعی نیستید.

ویژگی دوم: یک مرد واقعی متمرکز است
یک مرد واقعی تفاوت بین مهم بودن چیزی و مهم نبودن آن را می فهمد. یک مرد واقعی وقت خود را صرف کارهای بیهوده ای که هیچ عایدی برای او ندارند، نمی کند. مطمئناً کارهای زیادی برای تفریح و سرگرمی وجود دارد، اما او باید برای انجام این کارها هم دلیل داشته باشد. یک مرد واقعی خود را روی قدرت، پول و خانواده اش متمرکز میکند. هیچگاه خود را روی سکس متمرکز نمی کند. سکس در نتیجه ی داشتن قدرت، پول و خانواده، خود به خود به سراغش می آید.

ویژگی سوم: یک مرد واقعی، اهمیت خانواده را درک می کند
یک مرد واقعی خانواده اش را قدرتمند نگاه می دارد و به تاریخچه ی خانوادگی خود اهمیت زیادی می دهد. یک مرد واقعی می داند که فرزندانش هدیه ای از جانب خداوند هستند و باید با آنها به خوبی رفتار کند، هرچند هر از گاهی باید برای آنها قوانین و مقرراتی تعیین کند.

ویژگی چهارم: یک مرد واقعی غیبت نمی کند
یک مرد واقعی دهانش را می بندد و اطلاعاتش را درمورد دیگران پیش خود نگاه میدارد. یک مرد واقعی در بحث های هیچ و پوچ شرکت نمی کند و درمورد چیزهایی که از آن اطلاع ندارد و مطمئن نیست حرف نمی زند.

ویژگی پنجم: یک مرد واقعی همیشه سر حرفش هست
هر وقت قولی بدهد، آن را عمل می کند. و اگر بداند که از عهده ی انجام قولی بر نمی آید، هیچوقت حرفش را نمی زند. یک مرد واقعی مردن را به شکستن عهدش ترجیح می دهد. او می داند که حرفش نیز باید به قدرت عملش باشد.

ویژگی ششم: یک مرد واقعی تلاش می کند تا الگو باشد
یک مرد واقعی همیشه به خود و دیگران احترام می گذارد، مگر اینکه مورد بی احترامی قرار گیرد. او الگو و نمونه ای برای پیروان خود و به خصوص فرزندانش است. من هیچوقت کارهایم را به خانه نمی آورم، به همین دلیل فرزندانم من را فقط به عنوان یک پدر میشناسند. شما نیز باید همین کار را بکنید. یک مرد واقعی هیچگاه اجازه نمی دهد که فرزندانش پی به ضعف های او ببرند.

ویژگی هفتم: یک مرد واقعی پول مورد نیازش را خود به دست می آورد
یک مرد واقعی در انتظار صدقات و نیکوکاری های دیگران نمی نشیند. و پول پدرش نیز برای او کفایت نمی کند. او خود در جستجوی روزی خود بر می آید و اگر از پدرانش به او ارثیه ای برسد، به جای هدر دادن آن، ده برابرش می کند.

ویژگی هشتم: یک مرد واقعی ظاهری آراسته و پاک دارد
 یک مرد واقعی می داند که چطور باید شیک باشد ، چگونه لباس بپوشد . ظاهرش چگونه باشد و ...

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦


تفاوت عشق و ازدواج !

تفاوت عشق و ازدواج

    یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
    من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
    در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه

منبع : ؟

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦


زندگینامه آبراهام لینکلن

زندگینامه آبراهام لینکلن

آبراهام لینکلن
پرزیدنت امریکایی (1809- 1865)

«آبراهام لینکلن» در 12 فوریه 1809 (همزمان با چارلز داروین) در خانواده ای فقیر و در کلبه ای چوبی در مزرعه «سینکینگ اسپرینگ» به دنیا آمد. پدرش «توماس لینکلن» و مادرش «ننسی هانکز» نام داشت و هر دو بی سواد بودند. آبراهام یک خواهر بزرگتر به نام سارا لینکلن داشت که در سال 1805 به دنیا آمد. برادر کوچک وی، توماس در اوان کودکی جان سپرد.
والدین آبراهام عضو کلیسای پروتستان بودند که به دلیل رد حمایت از برده داری، از کلیسای بزرگ جدا شده بود. وی از دوران کودکی برخورد زیادی با احساسات ضد برده داری داشت. با این وجود، هرگز به کلیسای پدر و مادرش و یا کلیساهای دیگر نپیوست. در سال 1816، زمانی که لینکلن 7 ساله بود، همراه با پدر و مادرش به بخش بری هند نقل مکان کرد. در این ناحیه، در کلبه‌ای چوبی و بدون در و پنجره زندگی می کردند که کف آن پر از علف‌های وحشی بود. رختخواب‌هائی که تشک‌های آن را با برگ خشک پر کرده بودند، یک یا دو چهار پایه، یک میز و یک کتاب مقدس، همه اثاث و دارایی آنها را تشکیل می داد. او بعدها پی برد که این جابجایی بعضاً به دلیل برده داری و نیز به علت مشکلات اقتصادی موجود در کنتاکی صورت گرفته است. در سال 1818، مادرش در سن 34 سالگی و بر اثر عارضه ای جان باخت. اندک زمانی بعد، پدر لینکلن با سارا بوش جانستون ازدواج کرد. سارا، لینکلن را مانند بچه های خودش بزرگ کرد و در مقایسه لینکلن با پسر واقعی خودش چنین گفت : «هر دو بچه های خوبی بودند. اما اکنون که دیگر هیچکدام نیستند، باید بگویم که آبراهام بهترین پسری بود که در تمام عمرم دیدم » ( لینکلن، نوشته  دیوید هربرت دونالد، 1995).

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


بزرگترین حکمت

    روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
    سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
    نوجوان این کار را کرد.
    سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
    سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
    نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
    او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
    سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
    هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!» ...

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


راز بودن

    پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
    تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.
    او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
    درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.
    پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...! پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
    از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
    پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:
    ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


انسانهای بزرگ چگونه فکر می کنند ؟

    روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
    پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود.
    زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
    دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
    یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید.
    می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است.
    او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز!
    دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
    - بله کاملا همینطور است.
    دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


حرف اول

سلام . خودمو توی پروفایلم معرفی کردم .

فکر کردم حرفها و فکرهامو و علاقه مندیهامو از این وبلاگ بتونم نشر بدم . هم یه آرشیوی از نظرات خودم باشه و هم برای خیلیها شاید جالب باشه و بتونن ازش استفاده کنن .

سعی می کنم زود به زود آپدیتش کنم .

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

  
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥
تگ ها :