وبلاگ شخصی فرشاد زارع

این وبلاگ حاوی مطالب ، علاقه مندیها و نظرات شخصی من هست .

مرگ یک ملت

 

درد من تنهایی نیست؛

بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛

بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب، این حماقت را حکمت خداوند می نامند.

 

(گاندی)

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


حکایت راه رفتن سنگ پشت

 

پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می ‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بودند. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی ‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدالت نیست.

کاش پُشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاک‌ سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی. خدا سنگ پشت‌ را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کُره‌ای کوچک بود.

و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی رسد. چرا؟

چون رسیدنی در کار نیست . فقط رفتن است . حتی اگر اندکی . و هر بار که می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛ پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشی

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


حکایت

 

حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.متفکر

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی،متفکر

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.سوال

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند

گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.از خود راضی

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.سبز

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند

 

گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!چشمک

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱


از حرف تا عمل

حرف زدن، راه متقاعدسازی نیست، حرف مهم است، ‏و باید قادر باشید که خوب و صادقانه حرف بزنید. باید قادر باشید که با افکارتان ‏دیگران را تحت تاثیر قرار دهید، ولی عمل است که واقعاً روی دیگران ‏تاثیر می‌گذارد. حرف ممکن است گاهی بی‌اثر باشد، اما عمل هرگز چنین نیست و ناکامی ندارد. اگر واقعاً می‌خواهید که کسی حرف شما را باور کند و به شما ایمان بیاورد، باید صادقانه و بطور قانع‌کننده‌ای عمل کنید. 

کیم وو چونگ 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱