وبلاگ شخصی فرشاد زارع

این وبلاگ حاوی مطالب ، علاقه مندیها و نظرات شخصی من هست .

درسی از ادیسون

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط  رای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...  پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!  پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!  رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!   من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!

ادیسون

چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!  پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!  در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!  توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد

 

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢


How to succeed ( چگونه موفق شویم)


PLAN while others are playing
(برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردند)

STUDY while others are sleeping
(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

 DECIDE while others are delaying
(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

PREPARE while others are daydreaming
(خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

BEGIN while others are procrastinating
(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

WORK while others are wishing
(کار کن وقتی که دیگران در حال دعا کردند)

SAVE while others are wasting
(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند)


LISTEN while others are talking

(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)


SMILE while others are frowning
(لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸


سخنانی کوتاه اما جاودانه

:Bill Gates
If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake
.
بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.


    William Shakespeare Three sentences for getting SUCCESS:
a) Know more than other.
b) Work more than other.
c) Expect less than other

ویلیام شکسپیر سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید. ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظار داشته باشید.  

   Adolph Hitler If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain.
آدولف هیتلر اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی. 

    Alien Strike Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself.
آلن استرایک در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید. 

       Thomas Edison I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure.
توماس ادیسون من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.  

   Leo Tolstoy Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.
لئو تولستوی هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

     Abraham Lincoln Believing everybody is dangerous; believing nobody is very dangerous.
آبراهام لینکلن همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است. 

    Einstein If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life.
انشتین اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.

     Charles Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot.
چارلز در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید. اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.   

  Mother Teresa If you start judging people you will be having no time to love them.
مادر ترزا اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩


هرگز ناامید و ناراحت نشده بودم

کیم‌وو چونگ (بنیانگذار کمپانی دوو)

برای اولین بار که برای فروش کالایی دچار مشکل شدم، زمانی بود که در اوایل دهه‌ی 1970 به شیکاگو آمدم و به شرکت سیرز مراجعه کردم تا پیراهن‌های ما را خریداری کنند. ما قبلاً واردکنندگان امریکایی را تأمین می‌کردیم، اما من می‌خواستم که مستقیماً با فروشگاه‌های بزرگ امریکایی وارد معامله شوم. برای یک شرکت کوچک، کار آسانی نیست که به درب فروشگاه‌ها رفته و جنس بفروشد، اما من این کار را کردم. و این، یکی از هیجان‌انگیزترین دوران زندگی من است.
در آن روزها هیچ‌کس «دوو» را نمی‌شناخت. اطرافیان من تذکر داده بودند که باید قبلاً قرار ملاقات بگذارم و بعد به دیدن خریداران بروم. اما اگر منشی یکی از خریداران اعلام می‌کرد که دوو قرار ملاقات می‌خواهد، خریدار مربوطه مسلماً می‌پرسید که: «دوو کیست؟». بدون آن‌که شرکت ما را بشناسند، قطعاً فرصتی به ما نمی‌دادند. بنابراین، تصمیم گرفتم شخصاً به همراه نمونه‌ی جنس‌هایم به دیدن شرکت سیرز بروم. وقتی که به آنجا رسیدم، اطمینان داشتم که فرصت مناسب برای ملاقات با یک خریدار را بدست خواهم آورد.
اولین روزی که به فروشگاه سیرز رفتم، پاسخ منفی ندادند، ولی گفتند که باید صبر کنیم. اگرچه به مدت 2 ساعت صبر کردم، ولی خریدار وقت نداشت. بنابراین روز بعد مراجعه کردم و با متصدی پذیرش صحبت کردم. حتی ملاقات با یک منشی هم کار آسانی نبود. چندین روز متوالی به آنجا رفتم تا سرانجام، یکی از خریداران، موافقت کرد که با من ملاقات کند. هرگز ناامید و ناراحت نشده بودم. اگر لازم بود، ده بار دیگر هم به آنجا می‌رفتم تا بالاخره خریداری را ملاقات کنم. من به خودم اطمینان داشتم. چرا که نه؟ فروشگاه سیرز به عرضه‌کنندگان خوب نیاز داشت و ما می‌توانستیم نیازهای آنان را برآورده کنیم.
سرانجام قرار شد که جیم وایس را ملاقات کنیم. او خریدار ارشد پیراهن‌های مردانه در فروشگاه سیرز بود. دیگر همه‌ی کارها روبراه شد. در اولین دیدار ما، آقای وایس ظاهراً به من اطمینان پیدا کرده بود. همه چیز را به طور منطقی و صادقانه توضیح دادم که احتمالاً او را متعجب کرد. پیشنهاد کردم که همه گونه تسهیلات را در اختیار فروشگاه سیرز قرار داده و قول دادم که تاریخ‌های تحویل جنس را دقیقاً رعایت کنم و قیمت‌های مناسب را در نظر بگیرم. جای کافی برای پایین آوردن قیمت‌ها وجود داشت که هنوز هم سوددهی داشته باشد، چون جنس‌ها را به واردکننده‌ها و واسطه‌ها نمی‌فروختم. فروشگاه سیرز یک سفارش آزمایشی داد و سپس کسب و تجارت ما آرام آرام بالا گرفت تا به بالاترین مبلغ یعنی 200 میلیون دلار در سال رسید. حتی در حال حاضر نیز پیراهن‌های فروشگاه سیرز را ما تأمین می‌کنیم.

 

منبع :
چونگ، کیم‌وو؛  کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦


هرگز جا نزنید !

 

ابراهام لینکلن

در 30 سالگی کارش را از دست داد.

در32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد.

در 34 سالگی مجددا ور شکست شد

در 35 سالگی که رسید,عشق دوران کودکی اش را از دست داد

در36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد

در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد

در 48,46,44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد

به55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود

در 58 سالگی مجددا سناتور نشد

در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩


زندگینامه آبراهام لینکلن

زندگینامه آبراهام لینکلن

آبراهام لینکلن
پرزیدنت امریکایی (1809- 1865)

«آبراهام لینکلن» در 12 فوریه 1809 (همزمان با چارلز داروین) در خانواده ای فقیر و در کلبه ای چوبی در مزرعه «سینکینگ اسپرینگ» به دنیا آمد. پدرش «توماس لینکلن» و مادرش «ننسی هانکز» نام داشت و هر دو بی سواد بودند. آبراهام یک خواهر بزرگتر به نام سارا لینکلن داشت که در سال 1805 به دنیا آمد. برادر کوچک وی، توماس در اوان کودکی جان سپرد.
والدین آبراهام عضو کلیسای پروتستان بودند که به دلیل رد حمایت از برده داری، از کلیسای بزرگ جدا شده بود. وی از دوران کودکی برخورد زیادی با احساسات ضد برده داری داشت. با این وجود، هرگز به کلیسای پدر و مادرش و یا کلیساهای دیگر نپیوست. در سال 1816، زمانی که لینکلن 7 ساله بود، همراه با پدر و مادرش به بخش بری هند نقل مکان کرد. در این ناحیه، در کلبه‌ای چوبی و بدون در و پنجره زندگی می کردند که کف آن پر از علف‌های وحشی بود. رختخواب‌هائی که تشک‌های آن را با برگ خشک پر کرده بودند، یک یا دو چهار پایه، یک میز و یک کتاب مقدس، همه اثاث و دارایی آنها را تشکیل می داد. او بعدها پی برد که این جابجایی بعضاً به دلیل برده داری و نیز به علت مشکلات اقتصادی موجود در کنتاکی صورت گرفته است. در سال 1818، مادرش در سن 34 سالگی و بر اثر عارضه ای جان باخت. اندک زمانی بعد، پدر لینکلن با سارا بوش جانستون ازدواج کرد. سارا، لینکلن را مانند بچه های خودش بزرگ کرد و در مقایسه لینکلن با پسر واقعی خودش چنین گفت : «هر دو بچه های خوبی بودند. اما اکنون که دیگر هیچکدام نیستند، باید بگویم که آبراهام بهترین پسری بود که در تمام عمرم دیدم » ( لینکلن، نوشته  دیوید هربرت دونالد، 1995).

ادامه مطلب   
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥


انسانهای بزرگ چگونه فکر می کنند ؟

    روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
    پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود.
    زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
    دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
    یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید.
    می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است.
    او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز!
    دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
    - بله کاملا همینطور است.
    دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

  
نویسنده : فرشاد زارع ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥